|
چگونه دیوانه شویم!!! * از رفتگر محله عیدی
بگیرید.
سلام دلم کشیده یادی کنم ازدوره ی راهنمایی یه جورایی ازاذیت های سال گذشته؛الآن میفهمم که عشق کردن توی دوره ی راهنمایی یعنی چی. یادرفتن به راه پشت مدرسه به خیر،یادفوت کردن توی میکروفن ویادپرتاب شیرهای بی گناه از پنجره ی کلاس به کف حیاط. یادهمون روزایی که بارو ن می اومد وماهم پلاستیک ساندویچ بجه ها روجمع می کردیم می رفتیم توبارون اونا روپرازآب می کردیم وپرتشون می کردیم توهوا...،یکی ازهمون روزاتویکی ازپلاستیک هایه کم کمترآب ریختیم که اونو واسه هم دیگه پرتاب کنیم،که یهو پلاستیک روی مرضیه ترکید وما هم کلی خندیدیم!! یادخانم کراری که هی می اومد ومیگفت:شما حق ندارین برین توحیاط واگه برین فلان میشه وبسان میشه یاددفترکلاسی گلمون که تادوهفته (به دست یه عزیزی)گم وگورشده بود. واقعایادصفر های خانم رحیم زاده به خیر(دبیرتاریخمون)!! یادمه که هیچ وقت صفررو توی دفترکلاسی نمینوشت«0».چون میدونست یه هو یه ازخدابی خبرمیاد ویه 2کنارش میذاره... یادمنفی گرفتنا ی سرکلاس حرفه وفن یادجیم شدنای بعداز امتحانا(نوبت دوم)ویادپفک خریدنامون ازسرکوچه ی مدرسه.... راستی !!!اصل کاری روداشت یادم میرفت،جاداره یه یادی هم بکنیم ازمدیرعزیزترازجون وخونمون(!!!)که این قدرصفت های خوب وشیرین داشتندکه اگه نگم خیلی چیــــــز میشه:مدیری مهربان!!خوش خلق!!!!!!!یه مدیرعزیز که هیچ وقت توذوق بچه ها نمی زد وهیچ وقت سرصف ضایعشون نمی کرد!! یادی هم ازآزمون های آینده سازان ها(به قول یه عزیزی که میگفت:آینده خراب کن ها)وبنیه علمی ها....وتوی رادیکال،رسوندن گزینه ها به حرفه ای ترین روش به دوستان عزیز تر از جااان. یاد رژه رفتن های سرصف ویاد روز های غم ویاد روز های شادی.... پس!!عزیزای دوره ی راهنمایی (خصوصا سوم)! تامیتونین توی مدرسه حااال کنین!! واین هم روشی قدیمی اما کارساز(البته گاهی وقتا)
هروقت من یک کارخوب می کنم مامانم میگوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب میگیرم تاحالا پنج تاکارخوب کرده ام ومامان قول پنج تایش رابه من داده است حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب میکرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود.ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیردتاآدم بشود. ،چون بابایمان همیشه میگوید مشکلات انسان راآدم میکند. درعزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دوطرف باید به هم بخورند.مثلن من وسانازدخترخالمان خیلی به هم میخوریم. ازلهازفکری هم دوطرف باید به هم بخورند،ساناز چون سه سالش است هنوزفکرندارد که به من بخورد ولی مامانم میگوید این ساناز بیشترازتوهالیش میشود.درعزدواج سن وسال اصلن مهم نیست چه بساآدم های بزرگی بودندکه کارشان به تلاغ کشیده شده وچه بسیارآدم های کوچکی که کشیده نشده.مهم اشق است! اگراشق باشددیگرکسی ازشوهرش سکه نمیخواهدودایی غلام هم اززندان بیرون می آید.من تاحالاکلی سکه جم کردم ومی خواهم همان اول قلکم رابشکنم وهمه اش را به ساناز بدهم تابعدن به زندان نروم.مهریه وشیربلال هیچ کس راخوش بخت نمیکند.همین خرج های ازافی باعث میشودزندگی سخت بشودوسرخرج عروسی دایی غلام باپدرخانمش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ایم كه بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمكی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می كند!
یک زوج انگلیسی در اوایل 60 سالگی، در یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
کنون رزم جومونگ و رستم شنو، دگرها شنیدستی این هم شنو به رستم چنین گفت اون جومونگ! ندارم ز امثال تو هیچ باک رستم انگار بهش برخورد، یهو قاطی کرد و گفت: منم مرد مردان ایران زمین جومونگ چشماشو اونطوری گشاد کرد و گفت: تو را هیچ کس بین ایرانیان در اینحال رستم پهلوان، لوتی نباخت و شروع به رجز خوانی کرد: چنین گفت رستم به این مرد جنگ بعد از رجز خوانی رستم پهلوان، جومونگ از پشت تپه ای که آنجا پنهان شده بود آمد: جومونگ آمد از پشت تل سیاه و بعد از حرفهای جومونگ درد دل رستم آغاز گردید: و این شد که رستم سخن تازه کرد و اینچنین شد که دو پهلوان همدیگر را در آغوش گرفتند و بر حال خود گریه سر دادند: بگذار تا بگرییم چون ابر در بهــــــاران
به نام اوکه اگرحکم کندهمه محکومیم
هرکس به طریقی دل مامی شکند بیگانه جدادوست چرامی شکند گربیگانه شکست حرفی نیست من درعجبم دگرچرادوست می شکند
سلام به برو بچ باحال خودمون . چه خبرا؟ تو همین یکی دوروز دلم واستون تنگ شد! همین روزاوقت اون میرسه که بریم مدرسه چندروز دیگه... بچه هابدبخت... جیب هاشان خالی... بقیشوخودتون بخونین!!... یه جورایی هاج وواج موندم... چه رشته ای؟ چه شغلی؟ همیشه وقتی ازیه بزرگتری درمورد شغل آینده می پرسم می که برو بچه!... توهنوز دهنت بوشیرمیده!!....یااگه خییییلی سرکیف باشن می گن بستگی به علاقه ی خودت داره .ولی خداییش من اصلا به این علاقه اعتقادی ندارم.مثلا شاید یکی مثل من دلش بخوادپروفسور مغزواعصاب بشه!!!(که خداییش نشدنیه)به هرحال مجبوریم یه کاره ای بشیم دیگه!! دلم کشیده دعاکنم: خدایا!چی بگم که درشان توباشه؟ فقط میگم ای خدابازم خودت هوای ماروداشته باش...
حافظ:
1.اگه ماشینش پنچربشه کاپوت ماشین روبالامیزنه توی ماشینو نگا می کنه! 2.اگه راهنمای چپ روبزنه ،سمت راست می پیچه! 3.وقتی پشت سرش باشی وچراغ بزنی یابوق توی آیینه رونیگا میکنه تااازه یادش میاد روسریشوباید درست کنه. 4.وقتی باسرعت 140تایه پیچ دوربزنه!(البته این درمورد خانوما صدق نمی کنه چون اونابیشتراز14تانمی رن. 5.وقتی برن پمپ بنزین بعداززده بنزین باهمون شیلنگ داخل باک حرکت می کنن!!
|
About![]()
یه بچه مدرسه ای.... Archivesاسفند 1390بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 Links
زنگ آخر |