تبليغاتX
چشمک

چشمک

چگونه دیوانه شویم!!!

* از رفتگر محله عیدی بگیرید.
* سی دی قفل دار رو بشکنین تا قفلش باز بشه.
* جوراب های کثیف رو به پره های پنکه ببندید و پنکه را روشن کنید.
* با هندوانه یه قل دو قل بازی کنین !
* به دوست دکترتون بگین : مرض جدید چی داری ؟!
* نصف شب زنگ بزنید به اورژانس و بگویید: من مرض دارم ، بیاین منو ببرید!
* روز بازی پرسپولیس با استقلال، وسط تماشاچی ها بنشینید و با صدای بلند، ابومسلم را تشویق کنید !
* هفت تیری بذارید رو شقیقه راننده مترو و بگید یالا برو دبی.
* پیراهن را روی کت بپوشید.
* دقت کنید وقتی در مهمونی براتون نوشیدنی آوردند همه را اندازه بگیرید و بزرگترین رو انتخاب کنید تا کلاه سرتون نره.
* ماست را با چنگال بخورید.
* زنگ در خونه ها رو بزنین بعد وایسین ببینید چی میشه.
* سر جلسه کنکور بهترین وقت برای تخمه شکستنه.
* برای روز اول دانشگاه روپوش مدرسه بپوشید و کیف جومونگ به پشتتون آویزان کنید.
* سرتون رو به جای شامپو با سنگ پا بشورین تا خوب تمیز بشه.
* جزوه های کلاسیتون رو با دوات و قلم نی بنویسید.
* داخل خیابان بلندگو دستی بگیرید و بگید "پژو بزن کنار وگرنه گازت می گیرم”
* دم در ورودی دانشگاه چند قالب صابون بذارید.
* توی رستوران های باکلاس ته بشقابتون رو لیس بزنید .
* توی عروسی کراوات مهمونها رو با قیچی ببرید و در برید
* 100 تا قرص ویتامین
c بخورید و بگید خود کشی کردم
* وقتی رئیستون حرف با مزه ای زد بزنید پس کله اش و بلند بلند بخندید
* تو خیابون داد بزنید : هی خره ! بعد هر کی برگشت بهش بگید مگه به خودت شک داری
* تو مترو محکم بزنید پس گردن بغلیتون و بعد که برگشت بلند بزنید زیر خنده
* کمربندتون رو به عنوان دم پشتتون وصل کنید و برید تو جامعه بچرخید
* از قصد تصادف کنید
* تو یه برج بیست طبقه تو آسانسور بمونید و هی برید طبقه 20 و برگردید پایین
* اگه پلیس مدارک ماشین رو خواست تحویلش بدید و بپرید برید سوار ماشینش بشید و در برید
* از پیف پاف به جای عطر استفاده کنید
* وقتی با کسی مشغول صحبت هستید آدامستان را در آورده و به دماقش بچسبانید
* روی زمین صاف مدام زمین بخورید
* از نرده پله های محل کارتان سر بخورید
* به جای جوراب دستکش پایتان کنید و صندل لا انگشتی بپوشید
* روی زیر شلواری راه راه کمربند ببندید
* به خودتان لاستیکی ببندید
* چای را توی نعلبکی ریخته و دراز بکشید و آنرا هورت بکشید
* توی گرمای تابستان پالتو بپوشید و از سرما بلرزید
* از پشت شیشه ماشین برای همه بیخود و بی جهت شکلک در بیاورید
* توی جلسات مهم آدامستان را باد کرده و بترکانید
* در جشن تولدهای کودکان فامیل دوره بیافتید و هر چه بادکنک می بینید بترکانید
* روی قرمه سبزی سس قرمز بریزید و پنیر رنده کنید

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت18:20توسط چشمک | |

سلام

دلم کشیده یادی کنم ازدوره ی راهنمایی یه جورایی ازاذیت های سال گذشته؛الآن میفهمم که عشق کردن توی دوره ی راهنمایی یعنی چی.

یادرفتن به راه پشت مدرسه به خیر،یادفوت کردن توی میکروفن ویادپرتاب شیرهای بی گناه از پنجره ی کلاس به کف حیاط.

یادهمون روزایی که بارو ن می اومد وماهم پلاستیک ساندویچ بجه ها روجمع می کردیم می رفتیم توبارون اونا روپرازآب می کردیم وپرتشون می کردیم توهوا...،یکی ازهمون روزاتویکی ازپلاستیک هایه کم کمترآب ریختیم که اونو واسه هم دیگه پرتاب کنیم،که یهو پلاستیک روی مرضیه ترکید وما هم کلی خندیدیم!!

یادخانم کراری  که هی می اومد ومیگفت:شما حق ندارین برین توحیاط واگه برین فلان میشه وبسان میشه(ولی خداییش کجابود گوش شنوا؟)

یاددفترکلاسی گلمون که تادوهفته (به دست یه عزیزی)گم وگورشده بود.

واقعایادصفر های خانم رحیم زاده به خیر(دبیرتاریخمون)!! یادمه که هیچ وقت صفررو توی دفترکلاسی نمینوشت«0».چون میدونست یه هو یه ازخدابی خبرمیاد ویه 2کنارش میذاره...

یادمنفی گرفتنا ی سرکلاس حرفه وفن(یادی هم ازسالاد الویه های این درس شیرین )

یادجیم شدنای بعداز امتحانا(نوبت دوم)ویادپفک خریدنامون ازسرکوچه ی مدرسه....

راستی !!!اصل کاری روداشت یادم میرفت،جاداره یه یادی هم بکنیم ازمدیرعزیزترازجون وخونمون(!!!)که این قدرصفت های خوب وشیرین داشتندکه اگه نگم خیلی چیــــــز میشه:مدیری مهربان!!خوش خلق!!!!!!!یه مدیرعزیز که هیچ وقت توذوق بچه ها نمی زد وهیچ وقت سرصف ضایعشون نمی کرد!!

یادی هم ازآزمون های آینده سازان ها(به قول یه عزیزی که میگفت:آینده خراب کن ها)وبنیه علمی ها....وتوی رادیکال،رسوندن گزینه ها به حرفه ای ترین روش به دوستان عزیز تر از جااان.

یاد رژه رفتن های سرصف ویاد روز های غم ویاد روز های شادی....

پس!!عزیزای دوره ی راهنمایی (خصوصا سوم)!  تامیتونین توی مدرسه حااال کنین!!

 

 

 

 

واین هم روشی قدیمی اما کارساز(البته گاهی وقتا)

+نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت17:33توسط چشمک | |

هروقت من یک کارخوب می کنم مامانم میگوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب میگیرم تاحالا پنج تاکارخوب کرده ام ومامان قول پنج تایش رابه من داده است

حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب میکرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود.ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیردتاآدم بشود. ،چون بابایمان همیشه میگوید مشکلات انسان راآدم میکند.

درعزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دوطرف باید به هم بخورند.مثلن من وسانازدخترخالمان خیلی به هم میخوریم.

ازلهازفکری هم دوطرف باید به هم بخورند،ساناز چون سه سالش است هنوزفکرندارد که به من بخورد ولی مامانم میگوید این ساناز بیشترازتوهالیش میشود.درعزدواج سن وسال اصلن مهم نیست چه بساآدم های بزرگی بودندکه کارشان به تلاغ کشیده شده وچه بسیارآدم های کوچکی که کشیده نشده.مهم اشق است!

اگراشق باشددیگرکسی ازشوهرش سکه نمیخواهدودایی غلام هم اززندان بیرون می آید.من تاحالاکلی سکه جم کردم ومی خواهم همان اول قلکم رابشکنم وهمه اش را به ساناز بدهم تابعدن به زندان نروم.مهریه وشیربلال هیچ کس راخوش بخت نمیکند.همین خرج های ازافی باعث میشودزندگی سخت بشودوسرخرج عروسی دایی غلام باپدرخانمش حرفش بشود

 

دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ایم كه بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمكی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می كند

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یك زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یك خانه درختی درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست. از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می كند بعد آشتی می كند ولی اگر دعوا كند بعد كتك كاری می كند بعد خانومش می رود دادگاه شكایت می كند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!

البته زندان آدم را مرد می كند.عزدواج هم آدم را مرد می كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است

این بود انشای من.


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت8:29توسط چشمک | |

یک زوج انگلیسی در اوایل 60 سالگی، در یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.

ناگهان یک پری کوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم وفادارموندین ،
هر کدومتون می تونین یک آرزو بکنین.
خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من می خوام به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر کنم.
پری چوب جادووییش رو تکون داد و ...اجی مجی لا ترجی


دو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک QM2در دستش ظاهر شد.

حالا نوبت آقا بود، چند لحظه با خودش فکر کرد و گفت:

باید یه جوری از شر زن پیرم خلاص بشم باید یه دختر خوشگل گیرم بیاد و بعد با کمال پر رویی گفت : خب، این خیلی رمانتیکه ولی چنین موقعیتی فقط یک بار در زندگی آدم اتفاق می افته ، بنابر این، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.
خانم و پری واقعا نا امید شده بودن ولی آرزو، آرزوه دیگه

پری چوب جادوییش و چرخوند و.........

اجی مجی لا ترجی

و آقا 92 ساله شد!


خانمش تا چشمش به صورت پر از چروک و دستان لرزان همسر پیرش افتاد از جاش بلافاصله بلند شد و گفت تو دیگه همسر من نیستی پیرمرد !!

مرد با چشمانی گریان بدنبال همسرش با پشتی خمیده می دوید و می گفت : من عاشقتم !!! حتما پیرمرد این جمله حکیم ارد بزرگ رو نشنیده بود که : مردی که همسرش را به درشتی بیرون می کند ، به اشک به دنبالش خواهد دوید .

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت9:51توسط چشمک | |

شعر طنز : نبرد رستم و جومونگ

کنون رزم جومونگ و رستم شنو، دگرها شنیدستی این هم شنو

به رستم چنین گفت اون جومونگ!

ندارم ز امثال تو هیچ باک
که گر گنده ای من ز تو برترم
اگر تو یلی من ز تو یلترم

رستم انگار بهش برخورد، یهو قاطی کرد و گفت:

منم مرد مردان ایران زمین
ز مادر نزادست چون من چنین
تو ای جوجه با این قد و هیکلت
برو تا نخورده است گرز بر سرت

جومونگ چشماشو اونطوری گشاد کرد و گفت:

تو را هیچ کس بین ایرانیان
نمی داندت چیست نام و نشان
ولی نام جومونگ و سوسانو را
همه میشناسند در هر مکان
تو جز گنده بودن به چی دلخوشی
بیا عکس من را به پوستر ببین
ببین تی وی ات را که من سوژشم
ببین حال میدن در جراید به من
منم سانگ ایل گوکه نامدار
ز من گنده تر نامده در جهان
تو در پیش من مور هم نیستی
کانال ۳ رو دیدی؟ کور که نیستی

در اینحال رستم پهلوان، لوتی نباخت و شروع به رجز خوانی کرد:

چنین گفت رستم به این مرد جنگ
جومونگا ! تویی دشمنم بی درنـگ
چنان بر تنت کـــوبم ایـــن نعلبکی
که دیگر نخواهی تو سوپ، آبــکی
مگـــر تو نـــدانی که مـن کیستم؟
من آن (تسو) سوسولت! نیستم
منم رستم، آن شیر ایــران زمین
(بویو) کوچک است در نگاهم همین

بعد از رجز خوانی رستم پهلوان، جومونگ از پشت تپه ای که آنجا پنهان شده بود آمد:

جومونگ آمد از پشت تل سیاه
کنارش(یوها) مــادر بی گنـاه!
بگفت:هین! منم آن جومونگ رشید
هم اینک صدایت به گوشــم رسید
(سوسانو) هماره بود همسرم
دهــم من به فرمان او این سرم
چون او گفته با تو نجنگم رواست
دگر هر چه گویم به او بر هواست!

و بعد از حرفهای جومونگ درد دل رستم آغاز گردید:

و این شد که رستم سخن تازه کرد
که حرف دلش گفت (پس کو نبرد؟!)
بگفت ای جومونگا که حرف دل است
که زن ها گـــرفتند اوضــاع به دست
که ما پهلوانیم و این است حالمان
که دادار باید رسد بر دل این و آن!

و اینچنین شد که دو پهلوان همدیگر را در آغوش گرفتند و بر حال خود گریه سر دادند:

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهــــــاران
کز سنگ ناله خیزد بر حال ما جوانان!

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت13:41توسط چشمک | |

به نام اوکه اگرحکم کندهمه محکومیم

هرکس به طریقی دل مامی شکند

بیگانه جدادوست چرامی شکند

گربیگانه شکست حرفی نیست

من درعجبم دگرچرادوست می شکند

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت13:48توسط چشمک | |

سلام به برو بچ باحال خودمون .شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

چه خبرا؟

تو همین یکی دوروز دلم واستون تنگ شد!

همین روزاوقت اون میرسه که بریم مدرسه (حاااالم ازهرچی درس خوندنه به هم می خوره!سبز)مدرسه روهم به این خاطردوس دارم که هرروز چندساعتی بابروبچ باهمیم!شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

چندروز دیگه...

بچه هابدبخت...

جیب هاشان خالی...

ساعت هاضدحالی...

بقیشوخودتون بخونین!!...

یه جورایی هاج وواج موندم...

چه رشته ای؟

چه شغلی؟

چه آینده ای؟

همیشه وقتی ازیه بزرگتری درمورد شغل آینده می پرسم می که برو بچه!... توهنوز دهنت بوشیرمیده!!....یااگه خییییلی سرکیف باشن می گن بستگی به علاقه ی خودت داره .ولی خداییش من اصلا به این علاقه اعتقادی ندارم.مثلا شاید یکی مثل من دلش بخوادپروفسور مغزواعصاب بشه!!!(که خداییش نشدنیه)به هرحال مجبوریم یه کاره ای بشیم دیگه!!

دلم کشیده دعاکنم:

خدایا!چی بگم که درشان توباشه؟

فقط میگم

ای خدابازم خودت هوای ماروداشته باش...

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت14:40توسط چشمک | |


یک سری بروبچ اطلاعات داشتن واسه یه ماموریت خیلی خفن نیروآماده می کردن،ازبین 1500تاازبهترین مامورا سه نفروانتخاب میکنن واسه تمرینات ویژه.خلاسه این سه نفروسه سال تموم حسابی آموزش میدن وآخرسال بهشون میگن فردا روز آخرآموزشتونه برای اتمام این مرحله فرداباید خانوماتون هم بیارین سرتمرین.فردا میشه واین سه نفرهم دست خانوم رومی گیرن  میرن دفتر مرکزی.بعدفرمانده میادوبه خانوم هامی گه هرکدوم برن تویکی ازاتاقا. به سرباز اولی یه کلت میده میگه برو تواتاق 1توچشم زنت نیگا کن بعدیه گولوله خالی کن تومغزش بیابیرون.یارو میره تواتاق یه مدت میمونه بعد از5-6دقیقه اشک ریزان میاد بیرون ،میگه:حاجی شرمندتم نتونستم.فرمانده هم میگه ...ازجلو چشمم دورشو...این جا جای آدمای بی عرضه نیست.نوبت سرباز دومی میشه.همین ماجراتکرار میشه.فرمانده هم دوسه تاریچارد بارش می کنه می فرسدتش بیرون نوبت سرباز سومی می رسه اوم هم کلت رومیگیره میره تواتاق بعداز دوسه دقیقه یهو ازتوی اتاق سروصدای شکستن دروپنجره وجیغودادبلند میشه بعداز6-5دقیقه سومی باصورت خون آلود میادبیرون .فرمانده کف میکنه میگه:چیشد برادر؟ طرف میگه واالله حاجی فشنگ مشقی گذاشته بودن توکلت مجبورشدم باپایه صندلی بزنم تاخانوم جون بده!!!

کاریکاتور زن ایرانی - طفلی : طنز ایران

+نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت14:38توسط چشمک | |

حافظ:

تـنــم از واسـطــه دوری دلـبــر بـگـداخــــت

جـانــم از آتــش مـهــر رخ جـانـانــه بسوخت



فروغ فرخزاد:

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده



سهراب سپهری:

دوست را زیر باران باید برد

عشق را زیر باران باید جست


ترانه امروزی:

دوست دختر من نازه

قلبش پر احساسه

عاشقش شدم تازه



بچه ژیگولای امروزی:

دوستت دارم کثافت!

لعنت به اون قیافت
 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت14:37توسط چشمک | |

راننده زن راچطوربشناسیم؟

1.اگه ماشینش پنچربشه کاپوت ماشین روبالامیزنه توی ماشینو نگا می کنه!

2.اگه راهنمای چپ روبزنه ،سمت راست می پیچه!

3.وقتی پشت سرش باشی وچراغ بزنی یابوق توی آیینه رونیگا میکنه تااازه یادش میاد روسریشوباید درست کنه.شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

4.وقتی باسرعت 140تایه پیچ دوربزنه!(البته این درمورد خانوما صدق نمی کنه چون اونابیشتراز14تانمی رن.

5.وقتی برن پمپ بنزین بعداززده بنزین باهمون شیلنگ داخل باک حرکت می کنن!!

 

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت14:34توسط چشمک | |